جوزافا باريارو / آمبروزيو كنتارينى / كاترينو زنو / آنجوللو / وينچنتو دالساندرى ( مترجم : منوچهر اميرى )
36
سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى )
كه در تانا بودم روى داد . روزى از كوچه مىگذشتيم كه چند تاتار به شهر آمدند و گفتند كه در بيشهاى كوچك كه از شهر تا آنجا بيش از سه ميل نبود صد تنى از سواران چركسى كمين كردهاند و به شيوهء مألوف قصد دارند كه بر شهر بتازند . اين خبر را وقتى شنيدم كه در دكان مردى تيرگ بودم و بازرگانى تاتار كه با سونزينا « 1 » به آن شهر آمده بود در آنجا نشسته بود ؛ به شنيدن اين خبر برخاست و گفت كه چرا نرويم آنها را بگيريم مگر چند تن سوارند ؟ پاسخ دادم يكصد تن . گفت خوب ما پنج تنيم و تو چند تن سوار مىتوانى آمادهكنى . در جواب گفتم چهل تن . گفت ، بهبه چركسها مرد نيستند ، زنند . بياييد برويم آنها را بگيريم . پس در جستوجوى آقاى فرانكس « 2 » برآمدم و چون او را ديدم سخنان سوداگر تاتار را برايش نقل كردم و او كه پيوسته خندان بود به دنبال من آمد و گفت كه آيا دل اين كار رادارى . پاسخ دادم آرى . پس سواران خود را برداشتيم و به جمعى از كسان خود دستور داديم كه از راه رودخانه به ما ملحق شوند . نزديك نيمروز بود كه بر آن چركسها كه در سايه نشسته و برخى از ايشان به خواب رفته بودند تاختيم اما از سوء اتفاق اندكى پيش از رسيدن بدانجا بانگ شيپور ما برخاست و بسيارى از آنان فرصت يافتند كه بگريزند . با اين همه شصت تنى از ايشان را كشتيم و اسير كرديم . اما آن سوداگر تاتار به حكم منطق خربهادرى مىگفت كه بهتر آن است كه ما فراريان را دنبال و گرفتار كنيم و چون كسى به پيشنهادش روى خوش نشان نداد تنها در پى فراريان تاخت و ما فرياد مىزديم : نوى ماهه تورنا « 3 » پس از ساعتى بازگشت ، و افسوس مىخورد كه نتوانسته بود يك تن از آن همه چركسها را اسير كند . ببينيد كه اين كار ديوانگى بود يا نه ؟ زيرا اگر چهار تن از فراريان برمىگشتند ممكن بود كه او را تكهتكه كنند و چون وى را از اين كار سرزنش كرديم ما را ريشخند كرد . چنان كه پيش از اين گفتهام وقتى كه اردو به سوى تانا حركت مىكند گشتيهايى از پيش روان مىشوند تا اگر خطرى در راه باشد كشف كنند .
--> ( 1 ) . Sewenzina ( 2 ) . Frauncs ( 3 ) . در متن Noi Mahe Torna و در حاشيه نوشتهاند « از عبارت متن چنين برمىآيد كه بايد آن را چنين ترجمه كرد » « و ما فرياد مىزديم كه هرگز برنمىگردى ، هرگز برنمىگردى » .